به اتمام آمد این دفتر حکایت همچنان ...
چه رویاها و آرزوهایی که با تو در آن زندگی نکردم، هرچه را فراموش کنم از رویای کودکانمان چگونه دل بکنم. چه زود عمر عشقمان به خاتمه رسید ،مثل همیشه فقط چند ماه ،حتی کمتراز تعداد انگشتان یک دست، دلخورم ،نه از تو که همانند دیگران نیامدی ولی همانند بقیه رفتی، از خودم که چرا باور کردمت، چگونه روح قسم خورده ام دوباره عاشق تو شد، دل بیچاره عاشق که بود،به یاد آورد و قبول کرد که تو آمده ای ،که تو خودت آمده ای،که تو مردانه آمده ای. عصبانی ام و خون خونم را میخورم نه از تو که آمده بودی سری بزنی و نمانی ،از خودم که حرف زبانت را شنیدم نه حرف دلت.
غمگینم نه از تو و نه از خودم از زمانه ای که چه بی رحم ،هرچه مهربان تر میشوم با من سنگدل تر میشود هرچه خوب تر میشوم با من بدتر میشود .میخندم نه به تو بلکه به ساده دلیه خودم ،گاهی چه نفرین ها که خودم را نمیکنم که چرا در برابر تو اینقدر خوش باورم...
گفتمت دلت را با دلم یکی کن دنیایم برای توست،تو دنیایش را ترجیح دادی و رفتی
برو و دیگر بر نگرد، از کنار نرو ،بیا و از وسط من بگذر چنانی برو که رفتنت را با تکه تکه وجودم لمس کنم. دیگر نه نفسی میخواهم نه آرزویی از تو . بیا و برو آنگونه که بفهمم جنستان در هم نیست،خوب و بد ندارد هر آنچه که هست جز ویرانی ام چیزی نیست.
وقتی رفتی دیگر نیا ،حتی به اشتباه،حتی به شوخی دیگر از،دلتنگی و بقیه ی موارد فاکتور میگیرم که شاید هیچگاه برایت معنایی نداشته، تو فقط آمدی تا برنجانی ام. باورم نکردی، دیگر در نبودت حتی آرزویت را هم ندارم چگونه دیگر تورا بخواهم تویی که مرا ندیدی.
برو ای روزگاری جان جانانم برو خدا پشت و پناهت
برچسب:
نویسنده: پندار میرزاپور