خرید بک لینک

خواب و بیداری های من

چند روزیست راحت نمیخوابم ، شبها تا دیروقت بیدارم و روزها صبح زود قبل از صدای پارس سگ همسایه که هرروز صبح ساعت ۶ باید بارو بندیلش را جمع کند و برود مهد نگهداری سگها بیدار میشوم.

دیشب خواب دیدم ،دخترک لاغری را که چشمان ریزی داشت ،در آغوشش گرفت ،من را هم. و بعد از چندی گفت این دختر به سه زبان دنیا مسلط است .نگاهش کردم در صدای بی صدایش خواندم که بمن گفت برو . اشکانم میریخت به این فکر میکردم که مگر من چه کم دارم. زیبا نیستم که هستم من هم سه زبان بلدم و کلی هنر دیگر هم دارم تازه عاشقش هم هستم. به دخترک نگاه کردم میخواستم در همان لحظه همان جا بمیرد ،دیگر نباشد ولی چه فایده شاید سالها باید سوگواری برایش را تحمل میکردم.آرزویم را قورت دادم . دوباره لحن صدایش در گوشم وز وز کرد .دختر نجیبیست به،سه زبان هم مسلط است . دوباره بغضم گرفت خب بی مروت من هم سه زبان میدانم شاید منظورش از زبان ،گفتار نبود نمیدانم ولی هرچه بود قانع نشدم چون من عاشقش بودم .

شب بود و هر سه در اتاق خانه او. دختر انگار هر زبانی که بلد بود فارسی نمیدانست ،متوجه حرف های من با او نشد،شاد بود که دوستش دارد .من هم جای او بودم رقص خرامانی میکردم ،چه حسی بالاتر از اینکه کسی دوستت بدارد و چه شیرین زمانی که تو هم اورا دوست بداری. دختر را نمیدانم ولی او گفت دختر نجیبیست این یعنی دوستش دارد.

چرا دوباره بغضم گرفت؟! میدانم چرا.چون من هم اورا دوست دارم ،من عاشقش،هستم .او را نمیدانم.

چرا دروغ میگویم به خودم ،میدانم او مرا ....

بغض داشت خفه ام میکرد .تا حالا هیچ کس بمن نگفته بود برو.او هم نگفت ،اما رفتارش یعنی برو و نمان ، همیشه من به دیگران گفتم بروید و نمانید اینبار او با بی زبانی بمن گفت نباش.

آوایی در مغزم صدا صدا میدهد و میگوید کارما شاید همین باشد. روزگاری،هرکه ادعای دوست داشتنت را کرد رنجاندی و از خود دور کردی،حالا نوبت خودت است. اما منکه به،آنها نگفتم دوستشان دارم. ولی او بمن گفت . گفت مرا دوست دارد حتی یکروز گفت" قدر دوست داشتنم را میداند". پس چرا حالا اینگونه سرد در خوابم بمن مینگرد!

قطعا باور نخواهم کرد او نیز،دروغگویی بیش نبود . نمیدانم چرا نمیتوانم این را بر،باورم بقبولانم. که اگر بپذیرم درد و رنجم کم میشود.

خوابم سرد و آبی بود. آبی، رنگ مورد علاقه اوست ،درباره اش چیزهایی میدانم که شاید خودش هم باورش نشود. دختر که از اتاق بیرون بود ، اکنون آمده است و مرا میبوسد،نمیدانم چرا؟! دیگر تحمل ندارم از خواب پریدم.

بدون اینکه به ساعت نگاه کنم شماره بابا را گرفتم ،بوق اول ،بوق دوم و یکهو صدای بابا "سلام ،خوبی دخترم چیزی شده؟!"

به ساعت نگاه کردم ساعت ۹ صبح بود. گفتم سلام نه چیزی نشده ،گفت آخه ساعت پنج و نیمه . چند ثانیه ای،سکوت کردم . و من مدتها بود به ساعت خودم زندگی نکرده بودم من با زمان او صبحم را شروع و شبم را تمام کردم. آری ساعت برای من پنج و نیم بود.

نه من حرفی زدم نه بابا. فقط اشک ریختم او هم گوش داد. شاید بابا هم اشک ریخت نمیدانم منکه آنجا نبودم .هزاران هزار کیلومتر فاصله. اشکهای من ،اولی،دومی و بعد هق هق گریه . اشک های بابا شاید بی صدا بود.

گفت پسرم خوب گریه کن و تمام کن این اندوهی که قلب کوچکت را میفشارد و من به رسم همیشه اما اینبار با صدای لرزان گفتم من پسر نیستم . سر شوخی را باز کرد ،دلم برایش سوخت تمام تلاشش را کرد تا مثل همیشه شادم کند اما خودش هم فهمید حتی تبسمی هم بر گوشه لبانم ننشست. گفت گریه کن گوش میدهم و من گریستمو گریستمو گریستم . بی نا که شدم گفتم ال آن آرامم ببخشید بابا. و دوباره بغضم گرفت.

صدایی نشنیدم میدانم او نیز بغض کرد. دخترک بی پناهش حالا سالهاست که به میل خود از او دور است ،فاصله ها توان پشتیبانی اش را گرفته، تنها کاری که میتواند بکند این است که نصیحتش نکند و فقطو فقط به دختر ناز،دردانه اش قوت قلب بدهد. شاید هزاران بار آرزو کرده که کاش بودو سپری میشد در برابر تمام بلاها برای دختری که پسر،میخواندش.

دیگر گریه نکردم منتظر جملات آرام بخشش بودم .هرچه او میگوید برایم آب روی آتش است انگار که او خدای من است انگار همه چیز را میداند انگار هرچه میگوید درست است . گفت" دخترم خدا بزرگ است، تو درست زندگی کن خدا خودش میداند". و من انگار که نشنیدم چه گفت گفتم اگر خدایی وجود داشته باشد،روزی با او ملاقات خواهم کرد و گپی خواهم زد.میدانم وقتی داستانهایم را برایش بخوانم یک دل سیر گریه میکند، مرا در آغوش میکشد و میفرستد به آن جهنم خراب شده اش. صدای خنده هایش آرامم کرد. گفت که چقدر دوست دارد که همیشه جوری جوابش را میدهم که خنده اش میگرد.

گفت میداند که اینبار غصه ام دعوا با کارفرما و سر و کله زدن با مشکلات اقامت و نگرانی بیل های پرداخت نشده و پنجری ماشین و چمن های بلند حیاط خانه و سر و صدای آخر هفته همسایه نیست .گفت رنگ گریه های مرا میشناسد. این را گفت و خداحافظی کرد...

و من ماندمو غمی که حالا بابا هم در آن شریک است ...

برچسب: نویسنده: پندار میرزاپور تاريخ: شنبه 3 اسفند 1398 ساعت: 1:36

صفحه بندی