برای تو بی وفاترینم
دوباره شوری دارم برای نوشتن ، گاهی مینویسم که ثبت احساسات کنم گاهی مینویسم که آرامم باشد و گاهی هم مینویسم که نوشته باشم ،معنیه این سومی را خودم هم نمیدانم. شاید احساسم زخمیست و مینویسم تا آرام شود پس مینویسم که نوشته باشم، شاید!
سالهای دور از خانه پر است از تجربیات ریز و درشت و خوب و تلخ .و این جمله که همیشه در افکارم غوغا میکند ، "این نیز بگذرد " بهمراه یک حسرت همیشگی که در دلم خانه دارد. حسرت عشقی که به گمانم یافته بودمش ولی او مرا درنیافت و حالا هم که پس از گذشت این همه سال، آمده و دم از بودن و ماندن زده باز هم تکرار روزهایی است برایم که میدیدم چگونه مرا درنیافته است .
میدانی اکنون کمی آرام ترم ، آن روزها که سخن از،عشق و دلدادگی میشد و جوابی از تو نمیشنیدم دنیایم همچون آتشفشانی فوران میکرد ، یاد گذشته بدنم را میلرزاند ،بوی تلخ گوگرد را در گلویم حس میکنم، روزهایی که نداشتمت بی دلیل، بی حرف و حتی بی خداحافظی .اما اکنون نه من آن دخترک معصوم و بی تجربه و زخم نخورده ام و نه روزگار به تیرگی و تاری آن روزها.میدانی که زمانه دیگر زمانه خاکستری هاست .
اکنون زخم هارا میخورم و خونم را مینوشم و به شکرانه گرمی و تازگیش سر بر آسمان میکشمو اشک روانم را نثارش میکنم ،پیشکش ابرهایش تا ببارند و آرام ببارند و دایم ببارند...
تو میدانی که خاصیت عشق میجوشد از من ،اما من اکنون دیگر آن آتشفشان فعال روزهای جوانی نیستم اکنون خاموشم و شاید هم همچون دماوندم در آستانه فوران اما هرچه که هستم ،همین حالا هیچ نیستم . احساسم زخمیست ،دوباره ندارمت تو هستی و من ندارمت ،آن روزها نبودی و نداشتمت و این روزها هستی و ندارمت . آن روزها اشک میریختم و غم میخوردمو و گوشه ای برای مدتها پنهان میشدم این روز ها هم اشک میریزم اما محکمتر،غم میخورم اما محکمتر ،سکوت میکنمو میخندم خیلی محکمتر ،دیگر جایی پنهان نمیشوم اکنون غرق میشوم در روزمره گی هایم در کارهایی که دوست داشتم همیشه مجالی باشد تا انجامشان دهم اکنون غرق میشوم در سفر ،در شمارش درصد الکلی که با خونم قاطی میکنم و در دود سیگاری که میکشم تا مرحم کبودیهایم باشد .اکنون مینویسم و دیگر به آتش نمیکشم افکارم را.اکنون فکر میکنم به تنهایی هایی که بهتر از بودن هاست . و می اندیشم که چگونه خاص موجودی خداوند آفرید ...
آری و من آن خاصه عاشقه همیشگی توام که خدا آفرید منی که در آستانه ترک تو از خود در گردباد احساساتش دست و پا میزند که اگر شور عشقی در وجودت نباشد و نفسی برایش نیاوری دیگر حتی امیدی به دماوند بودنش هم نیست.خاموش میشود چونی که گویی هیچوقت روشن نبوده است ...
بیاو وعده کن به حرفهایت اگر تو هم به معجزه عشق ایمان داری اگر توهم خسته ای و شانه ای میخواهی برای آرمیدن اگر تو هم توان فوران نداری و جانت زخمی بوی متعفن گوگرد سیاه است.
و برو و هیچگاه دیگر نیا اگر تو آنی نبودی که گفتی ،من خرده ای نمیگیرم حتی در دلم ،فقط و فقط نفسی میکشم عمیقتر از آخرین نفسم و ثبت میکنم تجربه ی عشقی را در روانم که تبر شد بر ریشه ام و فریاد بی صدایی میکشم و میگویم "این نیز بگذرد "
برچسب:
نویسنده: پندار میرزاپور